ذبيح الله صفا
582
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بپرده در چه نشينى چه باشد ار نفسى * بپرسش دل بيچارهيى برون آيى نظر كنى بدل خستهء شكسته دلى * مگر كه رحمتت آيد ، برو ببخشايى دل عراقى بيچاره آرزومندست * اميد بسته كه تا كى نقاب بگشايى * * پسرا رَهِ قلندر سزد ار بما نمايى * كه دراز و دور ديدم رَهِ زهد و پارسايى قدحى مى مغانه به من آر تا بنوشم * كه دگر نماند ما را سر توبهء ريايى مى صاف اگر نباشد به من آر دُرد تيره * كه ز دُرد تيره يابد دل و ديده روشنايى كَمِ خانقه گرفتم ، سَرِ مُصلحى ندارم * قدح شراب پر كن ، به من آر ، چند پايى ! نه رَه و نه رسم دارم نه دل و نه دين نه دنيى * منم و حريف و كنجى و نواى بىنوايى ز غم زمانه ما را برهان بمى زمانى * كه نيافت جز بمى كس ز غم زمان رهايى چو ز باده مست گشتم چه كليسيا چه كعبه * چو به ترك خود بگفتم چه وصال و چه جدايى چو شكست توبهء من مشكن تو عهد بارى * به من شكسته دل گو كه چگونه اى كجايى ؟ بطواف كعبه رفتم بحرم رهم ندادند * كه برونِ دَر چه كردى كه درون خانه آيى دَرِ دير مىزدم من ز درون صدا برآمد * كه درآ درآ عراقى كه تو خود حريف مايى * * از بادهء عشق شد مگر گوهر ما * آيد بفغان ز دست ما ساغر ما از بس كه همى خوريم مى را بر مى * ما در سر مىشديم و مى در سر ما * پيرى ز خرابات برون آمد مست * دل رفته ز دست و جام مى بر كف دست گفتا مى نوش كاندرين عالم پست * جز مست كسى ز خويشتن باز نرست * افسوس كه ايام جوانى بگذشت * سرمايهء عيش جاودانى بگذشت تشنه بكنار جوى چندان خفتم * كاز جوى من آب زندگانى بگذشت